۱-
1- تنها با دل است كه ميتوان به درستي ديد, آنچه مهم است از ديده پنهان است. "اگزوپري"
2- راه انباشتن زندگي با عشق بسيار ساده است, اگر عشق بيشتر ميخواهيد, عشق بيشتر بدهيد. "دكتر ديپاك چوپرا"
3- اگر ايمان داريد و معتقديد كه چه بهتر, اما اگر جز اين است ميتوانيد با عشق, محبت و بردباري بسازيد. عشق انسان به خداوند با عشق او به ساير ابناء بشر اثبات ميشود. "دالايي لاما"
4- كسي از ما اين قدرت را ندارد كه ديگران را به دوست داشتن ما مجبور كند. اما همه ما ميتوانيم ديگران را دوست بداريم و عشق خود را ارزاني كنيم. اينگونه خود را تغيير ميدهيم و دنيايمان را متحول ميسازيم. "هارولد كوشنر"
5- خداوند رودخانهاي از نور است كه ما جملگي در آن آبتني ميكنيم. آب غير قابل رؤيت عشق خداوند در همه شرايط ما را احاطه كرده است. "هاگ و گيل پراتو"
6- عشقي كه ارزاني ديگران ميكنيم, تنها عشقي است كه در نزد ما ميماند. "البرت هوبارد"
7- عشق تصميمي است كه ميتوانيم آن را در هر زماني و تحت هر شرايطي بگيريم, اما ابتدا بايد بدانيم كه اين يك تصميم است. همه ميخواهند بيشتر دوست بدارند و بيشتر مشمول عشق واقع شوند. توجه داشته باشيد كه حتي در شرايط غير دوستانه با نشان دادن هوشياري بيشتر ميتوانيم شرايط را نرمتر و بهتر كنيم. "ساماريا ليت كافمن"
8- احساسي در دل انسان نيست كه تنها در آن يك دل وجود داشته باشد, اين احساس به شكلي و تا حدودي در هر دلي وجود دارد. "جرج مك دونالد"
9- هميشه چيزي براي دوست داشتن باقيست. اگر اين را نياموزيد, چيزي نياموختهايد. " لورين هنس بري"
10- فكر ميكنم اشخاص نميدانند كه وقتي كاري را با تمام وجود ميكنند, چقدر به خود كمك كردهاند. وقتي اشخاص با شور و اشتياق در انجام دادن كاري غرق ميشوند, كيفيت بي انتهايي شكل مي گيرد كه در آن جوهر معتبر خويشتن خويش را ابراز ميكنند. اين جوهر بكر, اين خويش معتبر, به رشد عشق درون آنها ميانجامد. "دكتر بنجامين شيلد"
چنین بیاندیش
که نجاتت انگار در همین است.
1- من به دنیا چه عرضه می کنم؟
2- من برای چه زنده هستم؟
3- من چه برخوردی با رنج برمی گزینم؟
ما اجازه نداریم از زندگی سوال کنیم. این زندگی است که از ما سوال می کند. جوابی که ما به زندگی می دهیم باید در شان مقام انسان باشد.
هیچکاک می گوید: اگر وارد آپارتمانی بشوید، روی کاناپه بنشینید، شروع کنید به حرف زدن و بعد ناگهان بفهمید که در اتاق کناری، جنازه ای وجود دارد، جو به طور کامل تغییر می کند.
اطلاع داشتن از مکان و زمان، پرسپکتیو شما را تغییر می دهد.
من سعی نمی کنم زمان حال را جاودانه کنم، بلکه سعی می کنم خاطرات را به زمان حال بکشم.
اگر ما نتوانیم اتفاق های زندگی مان را به خاطر بسپاریم، انگار آنها اصلا اتفاق نیافتاده اند.
در خلوت روشن با تو گریسته ام.
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام.
زیباترین سرودها را،
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.
به عادت یک عمر که هر چیز خوبی را با هم در میان می گذاشتیم.
حاصل عمر چه شد، جز غم ایام دژم
یاد آن یار که بی ما، ره خود رفت، بماند
بی اعتباری نیت نویسنده در تعیین معناهای متن
بی ارزشی داده های زندگی نامه ای و روان شناسانه در مقابل اعتبار خود متن
دست کشیدن از خواست خود بزرگ است، اما بزرگ تر از آن، حفظ آن خواسته پیش از دست کشیدن از آن است.
او را می پرستیدم. او برای من از گوشت و استخوان نبود. یک فرشته بود. فرشته نجات که زندگی تاریک و بی معنی و یکنواخت مرا یک لحظه روشن کرده بود.
پایانی وجود ندارد. جستجوی مهربانی در گذشته همیشه لذت بخش است ولی تاوان سنگینی دارد. نهایت همه چیز حسرت است، حسرت...
آن چه آغاز می نامیم اغلب پایان است
و پایان بخشیدن همان آغاز کردن است
پایان جایی است که از آن جا آغاز می کنیم.
این سان صبور،
سنگین،
من گذشته هستم و این تعلق خاطر را دوست دارم، چرا که همه چیز گذشته برایم آشنا و شیرین است... اما آینده، آینده به تو تعلق دارد، به تو.
انتخابت چیه؟ ترجیح می دهی تو زنی را دوست داشته باشی یا زنی تو را دوست بدارد؟
دوست من، مجبور نیستید دربازه آدم های خارق العاده ای بنویسید که به اعمالی خارق العاده و به یاد ماندنی دست می زنند.
حالا که نمی توانم چیزی را عوض کنم، از عهده ام خارج است که افسوس بخورم. آن زندگی حالا دیگر رفته و نمی توانم بر رفتنش افسوس بخورم. باید در زمان حال زندگی کنم. زندگی آن دوران هم با همین قطعیت تمام شده است- به نظرم آن قدر دور می آید که انگار برای کسی رخ داده که در رمانی قرن نوزدهمی ماجرایش را خوانده ام. گذشته یک کشور بیگانه است و آدم ها آن جا کارهای متفاوتی می کنند. چیزهایی آن جا اتفاق می افتد واقعا" فکر می کنم دو زندگی متفاوت داشته ام.
در بعضی از زندگی ها آدم ها همیشه موفق هستند، موفق می شوند. به نظر وقتی این طور است خیلی عالی است.
در زندگی های دیگر مردم موفق نمی شوند کاری را که سعی می کنند، انجام می دهند؛ کارهایی که خیلی دل شان می خواهد انجام دهند، کارهای کوچک و بزرگی که پشتوانه زندگی است. بدیهی است این زندگی ها آن قدر حقانیت دارند که بشود درباره شان نوشت، زندگی آدم هایی که موفق نمی شوند.
به گمانم اغلب شخصیت هایم دوست دارند اعمال شان جوری به حساب بیاید. اما در عین حال به مرحله ای رسیده اند که می دانند چنین نیست. دیگر از چیزی به چیزی نمی انجامند. چیزهایی که زمانی فکر می کردند مهم است یا حتی ارزش جان فشانی هم دارند دیگر پشیزی نمی ارزند. زندگی آنها طوری شده که دیگر در آن راحت نیستند، زندگی ای که شاهد از هم پاشیدنش هستند. دوست دارند سر و سامانی به اوضاع بدهند، اما نمی توانند. و معمولا" به گمان من این را می دانند و بعد از آن دیگر تا حدی کار می کنند که از دست شان برمی آید.
البته وقتی آدم دارد ماجراهای زندگی اش را به داستان تبدیل می کند باید حواسش حسابی جمع باشد. باید خیلی خیلی باجرات باشد، با مهارت بسیار و تحلیل فراوان و حاضر باشد همه چیز را درباره خودش لو بدهد. وقتی آدم جوان است بارها و بارها به او می گویند که درباره چیزی که می دانی بنویس. و آدم چه چیز را بهتر از اسرار خودش می داند؟
اما اگر آدم نویسنده ای از نوع خاص و بسیار بااستعداد نباشد، خطرناک است که بخواهد کتاب پشت کتاب درباره داستان زندگی من بنویسد. خطر بزرگ یا دست کم وسوسه بزرگ در مورد بسیاری از این نویسندگان این است که در وقت پرداختن به داستان بیش از حد بر اساس زندگی خود عمل کنند. بهترین حالتش، اندکی زندگی نامه خود به همراه تخیل فراوان است.
بعد از یک شب دعوا و جنجال خانوادگی، صبح روز بعد که بلند شد و به حمام رفت، دید که دخترش با روژلب توی آینه دستشویی نوشته است:
بابای ازیز، از پیش ما نرو.
خسته کننده تر از آن که بشود درباره شان حرف زد.
اس. پریچت د رتعریف داستان کوتاه می گوید:
چیزی که از گوشه چشم، در حالت گذر، یک نظر دیده شود.